آموزش آشپزی

آشپزی / تفریحی و سرگرمی / حکایت های طنز عبید زاکانی

حکایت های طنز عبید زاکانی

بسم الله الرحمن الرحیم

حکایت های طنز عبید زاکانی : نوشته ی  حکایت های طنز عبید زاکانی در ashpazi.org آورده شده این مطلب در سری مطالب حکایات طنز عبید زاکانی می باشد .

حکا یت

عربی را پر سید ند که چونی  گفت  نه چنانکه خد ای تعالی خواهد و نه چنا نکه شیطان خواهد و نه آ نگونه که خود خواهم  گفتند  چگو نه  گفت زیرا خد ای تعالی خواهد که من عا بد ی با شم و چنان نیم و شیطانم کا فری خواهد و آ ن چنان نیم و خود خو اهم که شاد و صا حب روزی و توانگر باشم و چنا ن نیز نیستم

حکایت

شخصی به مزاری رسید : گوری سخت دراز بدید . پر سید : این گور کیست ؟ گفتند : از ان علمدار رسول است . گفت : مگر با علمش د ر گور کرد ه اند .

حکایت

شخصی دعوای خدائی می کرد ، او را پیش خلیفه بردند  او را گفت : پارسال یکی اینجا د عوای پیغمبری می کرد او را بکشتند . گفت : نیک کرده اند که او را من نفر ستاده بودم .

حکا یت

شخصی با سپری بزرگ به جنگ ملاحده رفته بود  از قلعه سنگی بر سرش زدند و سرش بشکست  برنجید و گفت  ای مردک کوری  سپر بدین بزرگی نمی بینی و سنگ بر سر من میزنی

حکایت

شخصی را پسر در چاه افتاد  گفت  جان بابا جائی مرو تا من بروم رسمان بیاورم و تو را بیرون بکشم .

حکایت

موذنی بانگ می گفت و می دوید  پرسیدن که چرا می دوی  گفت  می گویند که آواز تو از دور خوش است می دوم تا آواز خود بشنوم .

حکایت

سلطان محمود پیری ضعیف را دید که پشتواره ای خار می کشد  بر او رحمش آمد گفت  ای پیر دو سه دینار زر می خواهی یا دراز گوش یا دو سه گوسفند یا باغی که به تو دهم تا از این زحمت خلاصی یابی  پیر گفت  زر بده تا در میان بندم و بر دراز گوش بنشینم و گوسفندان در پیش گیرم و به باغ روم و به دولت تو در باقی عمر آنجا بیاسایم  سلطان را خوش آمد و فرمود چنان کردند

حکایت

شخصی از مولانا عضد الدین پرسید که چونست که در زمان خلفا مردم دعوای خدائی و پیغمبری بسیار می کردند و اکنون نمی کنند  گفت  مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می آید و نی از پیغامبر

حکایت

جمعی وردکی به جنگ ملاحده رفته بودند  در بزگشتن هریک سر ملحدی بر چوب کرده می آوردند  یکی پائی بر چوب می آورد  پرسیدند این را کی کشت  گفت  من  گفتند  چرا سرش نیاوردی  گفت  تا من برسیدم سرش برده بودند

حکایت

وردکی پای راست بر رکاب نهاد و سوار شد  رویش از کفل اسب بود او را گفتند  باژگونه بر اسب بنشسته ای  گفت  من باژگونه ننشسته ام اسب چپ بوده است

حکایت
شخصی خانه ای به كرایه گرفته بود. چوب های سقف آن بسیار صدا می كرد.صاحب خانه را خبر دادند تا مگر مرمتش كنند.او پاسخ گفت: چوب های سقف ذكر خداوند می كنند.گفت: نیك است اما می ترسم كه این ذكر به سجود بینجامد!

حکایت

شخصی در حالت نزع افتاد  وصیت کرد که در شهر کرباس پاره های کهنه و پوشیده طلبند و کفن او سازند  گفتند  غرض از این چیست  گفت تا نکیر منکر بیایند پندارند که من مرده کهنه ام و زحمت من ندهند .

حکایت

شخصی ماست خورده بود قدری به ریشش چکیده  یکی از او پرسید که چی خورده ای گفت  کبوتر بچه  گفت راست می گوئی که فضله اش بر در برج پیداست

حکایت

هارون به بهلول گفت  دوست ترین مردمان در نزد تو کیست  گفت  آن که شکمم را سیر سازد  گفت  من سیر سازم پس مرا دوست خواهی داشت یا نه  گفت دوستی نسیه نمی شود .

حکایت

یکی اسبی به عاریت خواست  گفت  اسب دارم اما سیا هست  گفت  مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد  گفت چون نخواهم داد همین قدر بهانه بس است

حکایت

شخصی در کنار نهری ریسمانی پر گره در دست داشت و به آب فرو می رفت و چون بر می آمد گرهی می گشود وباز به آب فرو میشد  گفتند چرا چنین می کنی  گفت در زمستان غسلهای جنابتم قضا شده در تابستان ادا می کنم .

حکایت

قلندری نبض به طبیب داد و پرسید که مرا چی رنجی است  گفت تو را رنج گرسنگی است و اورا به هریسه مهمان کرد  قلندر چون سیر شد گفت  در لنگر ما ده یار دیگر همین رنج دارند

حکایت

طالب علمی را در رمضان بگرفتند و پیش شحنه بردند  شحنه گفت  هی شراب را بهر چه خوردی  گفت از بهر آن که ممتلی بودم .

حکایت

رنجوری را سرکه هفت سال فرمودند  از دوستی بخواست  گفت  من دارم اما نمی دهم  گفت چرا  گفت  اگر من سرکه به کسی دادمی سال اول تمام شدی و به هفت سالگی نرسیدی .

حکایت های طنز عبید زاکانی ، منبع : ashpazi.org


انجمن های آشپزی (آشپزخانه)