آموزش آشپزی

آشپزی / تفریحی و سرگرمی / حکایت های طنز عبید زاکانی – 2

حکایت های طنز عبید زاکانی – 2

بسم الله الرحمن الرحیم

حکایت های طنز عبید زاکانی – 2 :

درویشی کفش در پا نماز می گزارد  دزدی طمع در کفش او بست گفت  با کفش نماز نباشد  درویش دریافت و گفت  اگر نماز نباشد گیوه باشد

حکایت

وردکی با کمان بی تیر به جنگ می رفت که تیر از جانب دشمن آید بر دارد  گفتند  شاید نیاید  گفت آنوقت جنگ نباشد .

شخصی تیری به مرغی انداخت خطا رفت  رفیقش گفت  احسنت  تیر انداز بر آشفت که مرا ریشخند می کنی  گفت نی  می گویم احسنت اما به مرغ

حکایت

کفش طلحک را از مسجد دزدیده بودند و به دهلیز کلیسا انداخته  طلحک می گفت سبحان الله من خود مسلمانم و کفشم ترساست.

داستان طنز

اسبی در مسابقه پیشی گرفت. مردی از شادی بانگ برداشت و به خودستایی پرداخت. کسی که در کنارش بود گفت: مگر این اسب از آن توست؟ گفت: نه! لیکن لگامش از من است.

حکایاتی از عبید زاکانی

وردکی خر گم کرده بود  گرد شهر می گشت و شکر می گفت  گفتند  چرا شکر می کنی  گفت  از بهر آنکه بر خر ننشسته بودم و گر نه من نیز امروز چهارم روز بودی که گم شده بودمی  .

حکایت

شخصی را در پانزدهم ماه رمضان بگرفتند که تو روزه خورده ای  گفت  از رمضان چند روز گذشته است  گفتند  پانزده روز  گفت چند روز مانده است  گفتند پانزده روز  گفت  من مسکین از این میان چه خورده باشم .

حکایت های طنز
مردی را که دعوی پیغمبری می‌کرد نزد معتصم آوردند متعصم گفت شهادت می‌دهم تو پیغمبر احمق استی گفت آری از آنکه بر قوم شما مبعوث شده‌ام و هر پیامبری از نوع قوم خود باشد

حکایت

مردی حجاج را گفت دوش تو را به خواب چنان دیدم که اندر بهشتی گفت اگر خوابت راست باشد در آن جهان بیداد بیش از این جهان باشد

زشترروئی در آ ئینه به چهره خود می‌نگریست و می‌گفت سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد غلامش ایستاده بود و این سخن می‌شنید و چون از نزد او بدر آمد کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید گفت در خانه نشسته و بر خدا دروغ می‌بندد .
لطیفه

مردی دعوی خدایی کرد شهریار وقت به حبسش فرمان داد مردی بر او بگذشت و گفت آ یا خدا در زندان باشد؟ گفت خدا همه جا باشد.

لطایف عبید زاکانی

روباه را پرسیدند که در گریختن از سگ، چند حیله دانی؟ گفت: از صد فزون باشد؛ اما نیکوتر از همه اینست که من و او را با یکدیگر اتفاق دیدار نیفتد!

کسی مردی را دید که بر خری کُندرو نشسته. گفتش: کجا می‌روی؟ گفت: به نماز جمعه. گفت: ای نادان اینک سه شنبه باشد. گفت: اگر این خر شنبه‌ام به مسجد رساند نیکبخت باشم!

ابوالعینا بر سفره‌ای بنشست. فالوده‌ای برایش نهادند. مگر کمی شیرین بود. گفت: این فالوده را پیش از آن که به زنبور عسل وحی شود ساخته‌اند.

حکایت های طنز عبید زاکانی – 2 ، منبع : ashpazi.org


انجمن های آشپزی (آشپزخانه)